تبليغاتX
...
مستراحي نبود تا تخيل در آن بيارامد، واقعيت بود...

سال:1360

معلم- مي خواي وقتي بزرگ شدي چيكاره شي؟

بچه- مي خام خلبان شم..

معلم- چرا مي خواي خلبان شي؟..

بچه- ميخام  صدام رو بمبارون كنم!..

معلم- اگه  تا اون موقع مرده بود چي؟

بچه- …. سكوت..

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 22:55  توسط آریستوفانس  | 

هیچ وقت از ننم دل خوشی نداشتم.نه واسه اینکه منو زائیدا نه!،اونجوری دوسش داشتم،اما هیچ وقت آبمون تو یه جوب نرفت.. اصلن حالا که پرسیدی یادم اومد!! من بچه ی خودش که نبودم..

بچه ش نمی شد، بعد کلی نذر و نیاز، یه شب که تو خیابون می رفت و فکرهای بد می کرد، یهو دسشوییش گرفت، همون نزدیکیا یه دسشویی عمومی بود، خلاصه..تو یکی از اون کاسه ها منو دید!. هیچ وقت پاپی اون دسشویی نشدم..راسش پرسیدن نداشت، دسشویی ها همه مثه همن. گمون نکنم بدونی از تو یه کاسه ی دسشویی در اومدن دقیقن چه حسی داره؟!.. راسش خودمم گیج و ویج می شم! یه چیزیه مثه خوردن خرمالو! میدونی من هیچ وقت فرق بین خرمالو پخته و نپخته رو نفهمیدم، به نظرم هر دو طعمش یکیه، گسه!.. تو چی؟.اینا رو تا حالا واسه هیچکی نگفتم، فقط چون پرسیدی "اهل کجایی؟"وگرنه من اصلن با آدما دمخور نمی شم؛ فقط از کنارشون رد می شم، آخه هر آدمی یه قصه ای داره، اینو ننم می گفت.. از من میشنوی زیاد به چشاشون نگاه نکن. چون اونوقت مجبوری قصه شونو بشنوی...باید اینورا غریب باشی؟ ولی انگار قبلنم دیدمت..اگه جایی رو نداری میتونی بیای پیش من!به زنم میگم،آب خرمالوهاش حرف نداره!حتمن حرف نداره! میدونی اینو قبلنم دیدم..همیشه..میبینم میام اینجا و منتظرم که یکی صاف تو چشام نگاه کنه، باید شبیه ننم باشه،اینو میدونم،اول می پرسه اهل کجایی؟بعدشم منو یه راست می بره همون دسشویی..ولی.. چقدر آشنا می زنی!....ی یادم اومد!!..تو بودی اونجا...بالا سرم..وقتی ننم رفت که منو از تو کاسه برداره.! یهو سیفون کشیدی.. تو بودی!..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 10:28  توسط آریستوفانس  | 

درست رديف يكي مانده به آخر نشسته بود. حالا نگاهي به بغل دستيش مي اندازد، كمي اقّش مي گيرد و دوباره به بيرون خيره مي شود. اتوبوس تقريبا نزديك ايستگاه شده بود و مرد به ذهنش رسيد كه بايد پياده شود‌‍، باصدايي خفه موجود عنقي كه كنارش نشسته بود ، تكان داد و رديف به رديف، صندلي به صندلي ، آدم به آدم به در اتوبوس نزديكتر و نزديكتر شد دستش را به عينك برد و بعد از درست كردن آن به جيبش برد ، 

كه ناگهان ...

 نترسيد در اين داستان اتفاق مهمي در حال وقوع نيست فقط راوي كه من باشم دوست دارم بگويم كه مرد فرياد نزد فقط ايستاده قلبش ايستاد بدون آنكه من از قبل دانسته باشم نقش زمين شد، و داناي كل كه شما باشيد حتما مي دانيد كه جيبش سوراخ بود! وگرنه اين داستان فقط يك روايت معمولي است از مردي كه كمي اقّش گرفته بود از شما كه فقط يك راوي ساده باشيد.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 14:49  توسط آریستوفانس  | 

رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین             نه کفر و نه اسلام ، نه دنیا و نه دین

نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین          اندر دو جهان را که بود زهره ی این؟

 

 

چند روز پیش داشتم یه کوه ظرف کپک زده رو می شستم و این شعره رو می خووندم. دیدم نه بابا ما چقدر خیام وار می اندیشیدیم خودمون خبر نداشتیم! من را بود زهره ی این به جون عمه احترامم که می خوام دنیاش نباشه. دیروز تلویحا گفتم لذت جویی صرف و این حرفای مد روز همه اش شعاره! امروز اضافه می کنم تخم برخی کارا رو داشتن و پزشو دادن هم همش شعره. همین خودم به عنوان نمونه. الآن دلم می خواد عر بزنم. خدا جون مرتیکه ی بی همه چیز! باش! استفراغم گرفت آخه نباشی من به کی فحش بدم قربونت برم؟ میبینین؟ نیاز انسان به خدا ذاتیه :-D لذت جویی من با مغز به دیوار خورد: Fuck Epicurus! Then he will understand what the real joy is!

 

خوب به اندازه ی کافی شر و ور گفتم. این داستان پایین رو قبلا توی کارگاه خووندم انگار یه سری ایرادات داشت که واسه تازه کاری مثل من عادیه . ممنون می شم دوباره نظرتونو بگین که بتونم  edit کنم:

 

 

 

"عسلم بهش خوش گذشت رفت خونه؟" " بله، خیلی!" " چی کارا کردی؟" "نترشیدم خلاصه! یه خواستگار پیدا کردم!" "به به عسلم خفنه." فکر کن p.h.d. فیزیک اتمیه ! خیلی احساس خفانت کردم!" تلویزیون را روشن کرد:"صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران مرکز جنوب شرق آسیا کوالالامپور..." گفتم:"چه خبره؟یه کم صداشو بیار پایین" با لحن بچگانه ادامه دادم:"من خپنم نه؟" "البته عسلم" "من خواستقار پیزیخ اتمی دارم تو خه نداری!" "خوب مبارکه" کنترل را از دستش گرفتم و صدایش را بالاتر آوردم:" هوای کرانه ی جنوبی دریای خزر ابری همراه با رگبار پراکنده و وزش باد صبحگاهی خواهد بود..." سیگاری روشن کردم و چند پک محکم زدم و گفتم: " آره البته، مبارک که بود مخصوصا مامانش فکر یه خانم سانتی مانتال 70-80 ساله با ناخونای مانیکور کرده و های لایت خوشرنگ سر 80 سالگی 2 تا زبون بود! کفم برید!" " چه باحال." از روی زمین روزنامه را برداشت و شروع به گشتن کرد گفت :" این صفحه ی ورزشی اش کو؟" صفحه ی روزنامه را برداشتم و دو دستی به طرفش دراز کردم و آهسته به گونه اش تلنگر زدم گفتم:" here you are kiddo" فکر کن مامانش این طوری حرف میزد." " یعنی مثل جنده های از کار افتاده؟" " وایسا ببینم تو الآن به من گفتی جنده ی از کار افتاده؟!" " من؟ من؟ من غلط بکنم!" " همین الآن گفتی!" " نه، منظورم مامان یارو بود به خدا" با لحن بچگانه گفته:" قپتی قپتی! به من قپتی جنده ی از کار افتاده ی خر بیشعور احمق! " خندید:" نه نگفتم عسلم. بیا اینجا" دستش را باز کرد " بیا دیگه بیا " " باشه" "الآن آشتی؟" "بله! من منظورم این بود خه مخلوط انقلیسی پارسی حرپ می زد...یه بار رپتم بهش چای تعارپ  خنم خوب؟...خوب؟!" "خوب!" " مثلا تو اونی من اومدم اینطوری چای جلوش گرفتم بعد موهام رفت تو این یکی فنجون. خیلی خجالت کشیدم بعد فکر کن باید این فنجون نزدیک به خودش رو بر می داشت دیگه اما رفت همین یکی رو که موهام رفته بود توش برداشت گفت این یکی خوشمزه تره. بعدشم یه چیزی به فرانسه به پسرش گفت که من نفهمیدم به روی خودمم نیاوردم بعدم بابش گفت خانم از اون آب حیات به پسرمونم بده چشماش روشن شه! بابام این جوری کرد ولی مامانم خندید." لبخند گشادی زد و کنترل تلویزیون را دوباره برداشت و کانال را عوض کرد: " ساکت شو ، سیا! این دیوونگیه! نمی ذارم..." گفتم: " تو می دونی هوستون تو کدوم ایالت آمریکاست؟" "نه" " فکر کنم یه جایی تو شمال باشه. بابای سیاوش ، همین آقای خواستگار ،گفت خونه شون  اونجاست. " " آره،عسلم؟ خوش به حالت " سیگاری برداشتم و گوشه ی لبم گذاشتم " چه خبرته؟ تو همین الآن یه سیگار کشیدی! " تنم کمبود نیکوتین داره . تازه از خونه اومدم." کنترل را از دستش گرفتم و تمام کانال های تلویزیون را چک کردم و دوباره سر کانال اول بر گرداندم. سیگار را از دستم گرفت و چند پک زد و دوباره به ذستم داد و من نصفه نیمه توی زیر سیگاری خاموشش کردم. گفتم :" می دونی بدترین قسمت خواستگاری چیه؟" "چیه؟" " این که اگر یه عمرم با طرف صحبت کرده باشی حتی باهاش خوابیده باشی باز مجبوری بری باهاش حرف بزنی...خیلی ناجوره نه؟ " "نمیدونم" "آره هست. فکر کن دو نفری چپوندنمون تو اتاق که با هم حرف بزنیم. خیلی بد بود نمی دوستم باید چی بگم." صفحه ی ورزشی روزنامه را تا کرد و شروع کرد بقیه صفحه را ورق زدن. گفتم: " خیلی خنده دار بود...مثلا تو منی منم سیاوش ، خوب؟...اه! قوش خن دیقه! مثلا من سیاوشم تو هم منی خوب؟..." دستش را گرفتم.  " من همیشه دوستت داشتم اما دختر ارباب کجا سیامک یه لا قبا کجا؟ هیچ وقت کسی تو این خونه منو آدم حساب نکرد. همیشه پسر کلفت خونتون بوم که لطف کردین ..." صدای تلویزیون را قطع کردم. سیاوش گفت: " نمی دونم در این مواقع باید چی گفت یا چی کار کرد. هیچ وقت فکر نمی کردم سنتی برم خواستگاری، متوجهین؟ می تونم تو خطابتون کنم؟ "شما" یه کم برای گفتن یه سری حرفا کلمه ی سنگینیه..." من گفتم: " اوخ اوخ اوخ چه رمانتیک!" گفتم: " اه! مسخره بازی در نیار دیقه! تو مثلا منی!" " ببینم تو بچه بودی خاله بازی دوست داشتی؟" "بی تربیت! داشتم گل لگد می کردم؟" خودش را لوس کرد. پشتش را کرد به من وادای من را در آورد: " تو همش منو دعوا می کنی!" "پسره! تو دیگه ریش و سبیلت سه متر شده ناز می کنی؟!...باشه ... دوست داشتم همیشه من و خواهرم بازی می کردیم" "منم بازی" " همش دو تا خاله بودیم تو چه نقشی داشته باشی آخه مرد گنده؟!" " من شوهر خاله می شم" شروع کردم با گوشه ی ناخن دستم بازی کردن به صفحه ی تلویزیون زل زدم که داشت قله ی دماوند را با پرچم ایران نشان می داد بعد هم ورزشکاری را روی سکوی قهرمانی. گفتم:" توی خاله بازی شوهر خاله نداشتیم."  " حالا داریم. الآنم شب شده بیا با هم بخوابیم." لبخندی زد و دستش را دور تنم حلقه کرد.صدای تلویزیون را بالا آوردم. صدای سوت ممتدی بلند شد : بوقققققققققققق. سیگار دیگری روشن کردم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 0:8  توسط خانم فاعل  | 

گاز اول: زندگی آقای مهندس رامتین الف به پایان رسید

.

گاز دوم: وصیتنامه ی کاریزماتیک

:
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 18:45  توسط خانم فاعل  | 

اين : ... ستاره ها رو مي بيني چقدر بزرگن؟!
اون : كدوم يكياش؟
اين : فرقش اينه كه من اصلا از سقف خوشم نمي ياد،
اون : نمي دونم،ولي حس مي كنم بايد انگشتاي پامون بيشتر از پنج تا باشه!
اين : اوهوم، شايد يه روز رفتم واسه هميشه با مورچه ها زندگي كردم!!...
اون : دلم بادبادك خواست...
اين : سكوت
اون : مهم اينه كه خورشيد يه سياره ي لعنتيه بزرگه كه معلوم نيست نورشو از كجا آورده...
اين : ‌‌[لبخند موزيانه]
اون : پوف...
اين : پوف...
...
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 10:24  توسط آریستوفانس  | 

د      ر     د

می کند...  ساقی

- کمی آب.

- کمی گلوله.

د ر دددد

که

میکند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 12:50  توسط آریستوفانس  | 

 

راستش فقط  می خوام از شر این شعر پیشوندی (!) راحت شم خودم می دونم   n تا مشکل داره در سه زمان متفاوت نوشته شده و در نتیجه سه تا تیکه است که بی سلیقه وصله پینه شدن. تابلو تر از همه تیکه ی اولشه که هیچ ربطی به بقیه اش نداره تو فرم هم که کاملا ریدم اما .... می خواستم از شرش راحت شم مثل بختک افتاده تو کله ام باید از شرش راحت شم به امام حسین هیچ چاره ای جز اینجا گذاشتنش نداشتم

 

 

سیب که می افتد می فهمم که حوا قاعده است

که یک گزاره ی اخلاقی راست بیرون جهیده از لای پاهایش

از دهانه ی ک.س.

از دهان اپیکوروس

از پس پشت قبل

بدتر از قوم مغول

از ملمعات سعدی

جنده در استگاه بعدی

از کتاب شرح لمعه

قصه های ظهر جمعه

نیش ناناش نیش ناش نیناش ناش....

 

قل اعوذ برب الطرب!

این قول

این قل

این " لا تقل اف"

این منی را

از منی

انزال کن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 22:19  توسط خانم فاعل  | 

دختر بچه: " دیشب خواب دیدم عروس شدم."

زن: [ خنده ی کشدار] خوب حالا آقا دوماد کی بود؟

دختر بچه: بابا ... بابا دوماد بود ....تو هم بودی! تو شیکمم ....داشتی نافتو با دندون پاره می کردی.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 13:58  توسط آریستوفانس  | 

این جسد برادرم را

به منقار  قار قار قار

غار بسم ربک الذی خلق

به آیات بیضاء یدت

در کفن

مرا در سیاه کن

*****

این گلوله له له لهلهلهلهلهله هلهله ی

برادرم که به چرا می برد امتش را

بر سبز چمنی دستار

دست آر از گریبان

ابیض بیضاء بیضه ....

گوسفندی  نه گندمی

ای پدر ابتر

به بیضه بنشین*

*****

این نیش ٬ این خیش

این سِحر ٬ این سَحَر

این در که آوردی از گریبانت روشن

این سفینه ی غرق ٬  زرق ٬  لمع البرق

این دفینه ی غار ....قار قار.....

جسم ربک الذی خلق....

 

 

* از شاملو دزدیدم :-) اقطعوا ید السارق

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 19:25  توسط خانم فاعل  |